دسته 'شعر های من'

همه چيز خشكيده ،
از اسمان باران عطش مي بارد ،
حسين و يارانش
كودكان در خيمه كنار زينب
اصغر كوچك در خواب
رباب
عباس
سقا كجاست؟
او كه سوار بر اسب اش براي كودكان اب مي آورد
شايد كه هنوز به اب نرسيده
نه
من باور نميكنم
يعني عموي من شهيد شده ؟دستانش كجاست؟
چشمانش ، چرا پرخون است ؟
چرا فرق سرش شكافته است ؟
علي اكبر كجاست ؟
كجاست او كه از زيبايي مانند رسول اكرم ، جد بزرگوارش بود؟
قاسم
خوب ميدانم ،
پس از كشتن بسياري از سپاهيان ،
بر زمين افتاد و عموي خود را صدا زد
عموي اش همچون باز شكاري به طرف سپاهيان حمله كرد ؛
به او رسيد ؛
و او در حالي كه با پاهاي مباركش زمين را ميكند ،
در آغوش گرفت
امام اش ، سر اش را بر سينه ي خود گرفت ،
شهادت
اكنون فقط حسين مانده
تنها
نميتوانم از او بنويسم
هر بار كه مي خواهم بنويسم
دستانم ناتوان ميشود
و قلم از دستانم مي افتد
و چشمان ام
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
تنهايی

تنهايم
تنها تر از آن چه تصور كنی
به تنهايی
كبوتری كه لانه اش را گم كرده ،
كودكی كه درجنگ پی خانه خود می گردد ،
زنبوردور مانده از كندو ،
گلی پژمرده درگلستان
تنهايم ،
تنها تر از تو
تنها تر از خورشيد ،
آن تنها درخشنده ی صبح
تنهايم ،
تنها تر از يك قناری در قفس
تنها تر از جوجه ای در حال مرگ
تنها تر از يك اسير
تنها تر از عاشق شكست خورده ،
تنها تراز شيرين .
خدايا ! كمكم كن ،
تا بتوانم بر تنهايی پيروز شوم
و شادی را احساس كنم
خدايا كمكم كن …
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008

سال ها ست به انتظار ات نشسته ايم ؛
تا بيايی
و زندگی را به ما بدهی .
زندگی ای زيبا ،
بدون دروغ ،
بدون بدی ،
بدون دزدی
بدون …
تو می آيی تا آرامش را
به ما برگردانی .
تو می آيی تا بودن را
به ما بياموزی .
دراين زمين كه از سياهی پرشده ،
تو می آيی
تا آن باقی مانده ، لكه ای را
كه از پاكی سخن می گويد ،
بزرگ كنی .
تا ما بياموزيم
زندگی كردن را
خوبی را
راست گويی را
و . . .
يا ابا صالح منتظرم
تا تو ظهور كنی
و منتظر می مانم ،
حتی اگر فقط يك لحظه از عمر ام
باقی مانده باشد
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008

بی تو
بی تو ، غروب خورشيد معنا ندارد .
بی تو ، آسمان آبی نيست.
بی تو ، دريا آب ندارد .
بی تو ، من هرگز زنده نمی مانم .
بی تو ، من نمی توانم ، بنويسم .
بی تو ، زندگی برای من بی معنا ست
بی تو ، من هميشه تنها هستم .
بی تو ، من ياری ندارم
بی تو ، من هرگز متولد نمی شدم.

رفتی
تو رفتی
و مرا برای هميشه تنها گذاشتی .
تو رفتی
تا من بدانم كه تو مرا دوست نداشته ای ،
و نخواهی داشت .
تو رفتی
و به من آموختی مردم مانند هم نيستند
و به آن ها نمی شود اعتماد كرد
تو رفتی
و قلب من را برای هميشه شكستی .
تو رفتی
و پنجره ی خانه ی مان را در هم شكستی
تو رفتی
و با اين كارت به من گفتی ،
كه زندگی ما جز خا طره ای تلخ وشيرين نبوده .
تو رفتی
و به من ياد دادی
كه ديگر به تو
و برای دومين بار
اعتماد نكنم
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
به كودكان عراق و لبنان
اه !
باز اين دل ديوانه ،
به تپش افتاده است ،
شبها كه آرام ، آرام ،
ترانه ی غمناك ام را
تكرار می كنم
ياد روزهای پاييزی می افتم
كه زير باران قدم می زديم
زيبا بود
و دلنشين .
اه !
دوست دارم ،
باز هم به ميان يك جمعيت خوشحال بروم ،
سازم را بردارم و بنوازم .
اه !
دوست دارم زندگی را سبز ببينم
وقتی كه بچه ها در آن شادی می كنند .
كجا است آن زمين سبز
و كودكان خوش حال ؟
اه !
دوست دارم زندگی را آبی ببينم
پر از ستاره ها .
كجا است آسمان آبی
و شهاب ها
كه تمام آبی شان را برای مان
به زمين می آورند ؟
ديگر پاييز اين شهر زيبا نيست
آن جمعيت سر خوش
جای شان را به آدم های غمگين داده اند
ديگر ترانه خواندن برای آن ها
زيبا نبود .
كجا است آن زندگی سبز
همراه بچه های شاد ؟
من اينجا فقط يك بيابان می بينم ،
و چند كودك مريض و بی حال
كجا است رنگ آبی من
و شهاب ها كه پيك شادی اند ؟
چه سياه است اين جا .
اه !
اين نه آن است كه قول اش را به من داده بودند ،
بايد بروم به دوردست ها ،
بايد كه دوباره پيش او بازگشت .
اين زمين قابل تحمل نيست ،
بدون او
كه فراموش شده است

بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008

زیبا
پر از نور
آرام
مثل سکوت
مهربان مثل او
((علی))
نامی پر از آرامش
پر از امید برای نا امیدان
و مهربان برای من
برای تو
برای ما
گوش کن ، بخوان ، ببین
او چگونه است ؟
مثل امید ؟
شاید .
دستان نا امیدم را به او سپردم
دستان ناامید من ،
حال پر از امید است
دل پر زخمم با داروی او التیام یافت
تن سرد من با شعله ی وجود او گرما گرفت
افکار بی ثبات من ،
با حرف های او ثبات گرفت
دل پر غرور من او را شناخت
و اما من دیگر غرور را نمی شناسم
مغز کوته من اورا شناخت
دل کوچک من اورا ستایش کرد
دستان پر امید من به سمت او رفت
عشق را از او آموختم
مهربانی را
ستایش
ستایش آن خدایی که من ، تو و اورا آفرید
علی به من آموخت
آموخت و آموخت
تا زندگی
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
مادر !
میم نشانه ی محبت
محبتی که بی بهانه به آنها می بخشد
الف نشانه آرزو
آرزوهایی که هیچ وقت بر آورده نشد
به خاطر آنان
دال نشانه درد
دردی که آنان بی وقفه بر دل او می زنند
و او …فقط صبر می کند
صبری بی انتها
ر ، نشانه راهنمایی
راهنمایی آنان تا مادر و پدر باشند
او راهنمای کودکانش است
او راهنمایی است که می داند
رفتار بچه هایش مقابل رفتار اوست
مادر نشانه علاقه ، حسرت ، سختی و تعلیم است
مادر !
شاید آن زن صبور باشد
زنی پر از درد
پر از عشق به آنان
هدیه ای از طرف من (قندک) به مادر عزیزم (عاطفه بخشیان)
بدون دیدگاه » جولای 1st, 2008