حشرات – جالب و دیدنی
بدون دیدگاه » اکتبر 9th, 2009
گریه نمیکنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم میزنه
آدم برای هضم دلتنگیاش
گریه نمیکنه قدم میزنه
گریه نمیکنم نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیس نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمهام که
یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب و داره
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم میزنم
گریه که سهله زیر چتر شونهاش
تا آخر دنیا قدم میزنم
گریه نمیکنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم میزنه
آدم بزرگ برای هضم دلتنگیاش
گریه نمیکنه قدم میزنه
گردآوری: گروه سرگرمی سیمرغ و کمی ویرایش از خودم
بدون دیدگاه » مارس 13th, 2009
همه چيز خشكيده ،
از اسمان باران عطش مي بارد ،
حسين و يارانش
كودكان در خيمه كنار زينب
اصغر كوچك در خواب
رباب
نه
عموي اش همچون باز شكاري به طرف سپاهيان حمله كرد ؛
به او رسيد ؛
و او در حالي كه با پاهاي مباركش زمين را ميكند ،
در آغوش گرفت
امام اش ، سر اش را بر سينه ي خود گرفت ،
شهادت
اكنون فقط حسين مانده
تنها
نميتوانم از او بنويسم
هر بار كه مي خواهم بنويسم
دستانم ناتوان ميشود
و قلم از دستانم مي افتد
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
تنهايی
تنهايم
تنها تر از آن چه تصور كنی
به تنهايی
كبوتری كه لانه اش را گم كرده ،
كودكی كه درجنگ پی خانه خود می گردد ،
زنبوردور مانده از كندو ،
گلی پژمرده درگلستان
تنهايم ،
تنها تر از تو
تنها تر از خورشيد ،
آن تنها درخشنده ی صبح
تنهايم ،
تنها تر از يك قناری در قفس
تنها تر از جوجه ای در حال مرگ
تنها تر از يك اسير
تنها تر از عاشق شكست خورده ،
تنها تراز شيرين .
خدايا ! كمكم كن ،
تا بتوانم بر تنهايی پيروز شوم
و شادی را احساس كنم
خدايا كمكم كن …
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
سال ها ست به انتظار ات نشسته ايم ؛
تا بيايی
و زندگی را به ما بدهی .
زندگی ای زيبا ،
بدون دروغ ،
بدون بدی ،
بدون دزدی
بدون …
تو می آيی تا آرامش را
به ما برگردانی .
تو می آيی تا بودن را
به ما بياموزی .
دراين زمين كه از سياهی پرشده ،
تو می آيی
تا آن باقی مانده ، لكه ای را
كه از پاكی سخن می گويد ،
بزرگ كنی .
تا ما بياموزيم
زندگی كردن را
خوبی را
راست گويی را
و . . .
يا ابا صالح منتظرم
تا تو ظهور كنی
و منتظر می مانم ،
حتی اگر فقط يك لحظه از عمر ام
باقی مانده باشد
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
بی تو
بی تو ، غروب خورشيد معنا ندارد .
بی تو ، آسمان آبی نيست.
بی تو ، دريا آب ندارد .
بی تو ، من هرگز زنده نمی مانم .
بی تو ، من نمی توانم ، بنويسم .
بی تو ، زندگی برای من بی معنا ست
بی تو ، من هميشه تنها هستم .
بی تو ، من ياری ندارم
بی تو ، من هرگز متولد نمی شدم.
رفتی
تو رفتی
و مرا برای هميشه تنها گذاشتی .
تو رفتی
تا من بدانم كه تو مرا دوست نداشته ای ،
و نخواهی داشت .
تو رفتی
و به من آموختی مردم مانند هم نيستند
و به آن ها نمی شود اعتماد كرد
تو رفتی
و قلب من را برای هميشه شكستی .
تو رفتی
و پنجره ی خانه ی مان را در هم شكستی
تو رفتی
و با اين كارت به من گفتی ،
كه زندگی ما جز خا طره ای تلخ وشيرين نبوده .
تو رفتی
و به من ياد دادی
كه ديگر به تو
و برای دومين بار
اعتماد نكنم
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
به كودكان عراق و لبنان
اه !
باز اين دل ديوانه ،
به تپش افتاده است ،
شبها كه آرام ، آرام ،
ترانه ی غمناك ام را
تكرار می كنم
ياد روزهای پاييزی می افتم
كه زير باران قدم می زديم
زيبا بود
و دلنشين .
اه !
دوست دارم ،
باز هم به ميان يك جمعيت خوشحال بروم ،
سازم را بردارم و بنوازم .
اه !
دوست دارم زندگی را سبز ببينم
وقتی كه بچه ها در آن شادی می كنند .
كجا است آن زمين سبز
و كودكان خوش حال ؟
اه !
دوست دارم زندگی را آبی ببينم
پر از ستاره ها .
كجا است آسمان آبی
و شهاب ها
كه تمام آبی شان را برای مان
به زمين می آورند ؟
ديگر پاييز اين شهر زيبا نيست
آن جمعيت سر خوش
جای شان را به آدم های غمگين داده اند
ديگر ترانه خواندن برای آن ها
زيبا نبود .
كجا است آن زندگی سبز
همراه بچه های شاد ؟
من اينجا فقط يك بيابان می بينم ،
و چند كودك مريض و بی حال
كجا است رنگ آبی من
و شهاب ها كه پيك شادی اند ؟
چه سياه است اين جا .
اه !
اين نه آن است كه قول اش را به من داده بودند ،
بايد بروم به دوردست ها ،
بايد كه دوباره پيش او بازگشت .
اين زمين قابل تحمل نيست ،
بدون او
كه فراموش شده است
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
زیبا
پر از نور
آرام
مثل سکوت
مهربان مثل او
((علی))
نامی پر از آرامش
پر از امید برای نا امیدان
و مهربان برای من
برای تو
برای ما
گوش کن ، بخوان ، ببین
او چگونه است ؟
مثل امید ؟
شاید .
دستان نا امیدم را به او سپردم
دستان ناامید من ،
حال پر از امید است
دل پر زخمم با داروی او التیام یافت
تن سرد من با شعله ی وجود او گرما گرفت
افکار بی ثبات من ،
با حرف های او ثبات گرفت
دل پر غرور من او را شناخت
و اما من دیگر غرور را نمی شناسم
مغز کوته من اورا شناخت
دل کوچک من اورا ستایش کرد
دستان پر امید من به سمت او رفت
عشق را از او آموختم
مهربانی را
ستایش
ستایش آن خدایی که من ، تو و اورا آفرید
علی به من آموخت
آموخت و آموخت
تا زندگی
بدون دیدگاه » نوامبر 2nd, 2008
مادر !
میم نشانه ی محبت
محبتی که بی بهانه به آنها می بخشد
الف نشانه آرزو
آرزوهایی که هیچ وقت بر آورده نشد
به خاطر آنان
دال نشانه درد
دردی که آنان بی وقفه بر دل او می زنند
و او …فقط صبر می کند
صبری بی انتها
ر ، نشانه راهنمایی
راهنمایی آنان تا مادر و پدر باشند
او راهنمای کودکانش است
او راهنمایی است که می داند
رفتار بچه هایش مقابل رفتار اوست
مادر نشانه علاقه ، حسرت ، سختی و تعلیم است
مادر !
شاید آن زن صبور باشد
زنی پر از درد
پر از عشق به آنان
هدیه ای از طرف من (قندک) به مادر عزیزم (عاطفه بخشیان)
بدون دیدگاه » جولای 1st, 2008
| د | س | چ | پ | ج | ش | ی |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « Nov | ||||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | |||
| 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
| 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
| 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
| 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | |