دسته 'اخبار های سینما و تلوزیون'

در سینمایی كه كمدیهایش را آثاری از جنس «چارچنگولی»، «دلداده»، «مادر زن سلام» و… تشكیل میدهند، ساختهشدن فیلمی چون «بیپولی» را باید مغتنم دانست.
نعمتالله پس از فیلم تلخ «بوتیك»، اینبار در حوزهای دیگر، كارگردانی مسلط و توانا نشان میدهد. «بیپولی» با وجود برخی ضعفهای ساختاریاش، در حركت میان مرز طنز و جدیت موفق عمل میكند. فیلم حاصل سلیقه و دیدگاه كارگردانی است كه بهدنبال خنداندن به هر قیمت و كیفیت نیست.
در شرایطی كه مبتدیانهترین فیلمهای سالهای اخیر سینمای ایران را فیلمهای كمدی تشكیل دادهاند، نادیدهگرفتن «بیپولی» چندان منصفانه به نظر نمیرسد.
ساختن فیلمی در حد و اندازههای بوتیك با آن موج تحسین و تأییدی كه بهدنبال داشت میتواند هر فیلمسازی را دچار وسواس و تردید كند. بیشك نعمتالله در موقعیتی سخت و دشوار گرفتار آمده بود بهگونهای كه همهچیز تحتالشعاع بوتیك قرار گرفته بود، برای آنكه بوتیك یك اتفاق نباشد؛ همچون كار اول موفق بسیاری از فیلمسازان كه دیگر هیچگاه نتوانستند موفقیت فیلم اولشان را تكرار كنند. اما سرانجام نعمتالله از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمد و صاحبان خیل نگاههایی كه به فیلم او دوخته شده بود را راضی از سالن سینما بیرون فرستاد. هرچند كه هنوز میتوان باور داشت بوتیك، بهترین فیلم كارنامه كوچك نعمتالله است اما به یقین میشود اطمینان داشت كه او یكی از مستعدترین فیلمسازان ایرانی نسل جدید است كه میتوان امید بسیاری به آینده او داشت.
اگرچه بوتیك فیلمی بسیار تلخ بهحساب میآید ولی بیپولی فیلمی، برخوردار از لحن كمدی است. این فیلم را میتوان ادامه منطقی سینمایی دانست كه نعمتالله با بوتیك نقطه آغاز آن را رقم زده است. جانمایه بیپولی را میتوان یكی از دیالوگهای طلایی بوتیك بهحساب آورد و آن اینكه شاید پول خوشبختی نیاورد، اما بیپولی مطمئناً بدبختی با خودش خواهد آورد. درواقع ایده مركزی فیلم بیپولی همین نكته است و آنچه در سیر اتفاقات فیلم بر ایرج و همسرش میگذرد نمونه عینی چنین حقیقتی است و فیلم شرح بدبختیهایی است كه بیپولی برای آدمهای مختلفی در آن میآورد. چه از سیر نزولی یك زندگی كه با عشق و علاقه و شادی آغاز میشود و در نهایت با بدبختی، رنج و اندوه روبه جدایی میرود. هر چند كه به اقتضای لحن كمدی فیلم پایان خوشی برای آن تدارك دیده شده است اما بیشك اگر این بیپولی تداومی بیشتر مییافت، میتوانست به نتایج ناگوارتری نیز ختم شود.
این مسئله فقط حكایت ایرج و همسرش نیست بلكه سایه آن را بر زندگی آدمهای فرعی فیلم نیز بهصورت گذرا شاهد هستیم و این حقیقتی است حاصل مناسبات اجتماعی امروز كه بازتاب آن را در روابط میان شخصیتهای فیلم بیپولی نیز میبینیم.
در بیپولی همچون بوتیك نعمتالله نشان میدهد كه چـقدر آدمهـایی را كه برای بازیگری برمیگزیند،خوب و دقیق شخصیتپردازی میكند، ریزترین مسائل زندگی آنها را زیر نظر دارد، بنابراین آدمهایی شناسنامهدار را پیش روی مخاطب قرار میدهد و روابطی واقعی و ملموس را میان آنها بهنمایش میگذارد. این مسئله تنها شامل شخصیتهای اصلی فیلم نمیشود، بلكه اغلب شخصیتهای فیلم نیز از چنین كیفیتی برخوردارند. نمونه بارز آن آدمهایی كه به ضرورت بیكاری در یك دفتر گردهم آمدهاند و به كار كشتن لحظهها و علافی مشغول هستند و اتفاقاً این صحنهها از جمله بهترین فصول فیلم هستند كه بار كمدی قابلتوجهی نیز دارند. جالب آنكه اگرچه اتفاق خاصی در این صحنهها نمیافتد اما به دلیل دیالوگنویسی استادانه نعمتالله و فضاسازی خوب او از جذابترین بخشهای فیلم محسوب میشوند كه در حركت روایی فیلم نیز بیتأثیر نیستند.
این فصول همچنین نمونه عینی شگرد منحصربهفرد نعمتالله در حركت فیلم به جلو نیز محسوب میشوند. در بیپولی نیز همچون بوتیك قصه فیلم فراز و فرود دراماتیك چندانی ندارد و حتی اگر اتفاقی فیالنفسه دراماتیك هم درمیان باشد، چندان مورد تأكید فیلمساز قرار نمیگیرد، بلكه بهجای اتفاقها این شخصیتها هستند كه بهعناصر روایی بدل میشوند و مورد اتكای فیلمساز قرار میگیرند و با قرار گرفتن آنها در سیر حركت شخصیت اصلی فیلم، قصه به جلو میرود و برخلاف انتظار برخی قرار نیست این آدمها به سرانجام رسانده شوند، بلكه همانقدر كه به ضرورت كاركرد موردنظر فیلمساز لازم است در فیلم مورد استفاده قرار گرفته و بعد نیز رها میشوند. نمونه چنین آدمهایی هم در بوتیك و هم در بیپولی فراوانند و همگی نیز به شكلی موفق و پذیرفتنی ترسیم شدهاند.
بیپولی فیلمی است درباره آدمهایی از طبقه متوسط، طبقهای كه برخلاف گذشته، سینمای ایران لزوم پرداختن به آنها را به خوبی درك كرده است اما نگاه نعمتالله به سوژه اینچنین از آن رو ممتاز به حساب میآید كه دست به برگزیدن طیفی از این آدمها زده است كه تاكنون به آنها پرداخته نشده و از قضا در پیرامون خود نمونههای بسیاری میتوان از آنها ردیابی كرد. آدمهایی كه شاید به دلیل ویژگی خاصی كه در ظاهرسازی و سرپوش گذاشتن روی مشكلات خود دارند، كمتر به چشم آمدهاند.
آدمهایی با ظاهر آراسته كه حكایت از بر وفقمرادبودن اوضاع آنها دارد اما جیب خالی آنها حاكی از شرایط بسیار متفاوتی با ظواهر امر دارد. بنابراین در بیپولی نعمتالله با كنارزدن این پوسته ظاهری با لحنی كمدی به حقیقتی در ذات خود تلخ میپردازد.
برگزیدن لحن كمدی برای فیلم با وجود آنكه نعمتالله نوع نگاه و لحن تلخ را یك بار در بوتیك با موفقیت آزموده بود، نشانه تجربهگرایی و در عین حال هوشمندی اوست كه هم تواناییهای خود را در یك گونه سینمایی دیگر كه اساساً قواعد و فضای دیگرگونهای با اثر قبلی او را میطلبد، محك میزند و هم اینكه با كمی دقت میتوان دریافت كه با ویژگیهای مضمونی فیلم، در ظرفی اساساً متناسب ریخته شدهاند.
نعمتالله در هر 2فیلم گوشهچشمی داشته است به جنبه تقدیری زندگی، همانگونه كه شرایط و موقعیتهای تلخ بوتیك حاصل تقدیری هستند و سرانجامی تراژیك را برای شخصیتهای آن فیلم رقم میزنند، در بیپولی با موقعیتهایی دیگرگونه در زندگی روبهرو هستیم، موقعیتهایی كه الزاماً ناگوار نیست و گاه به شوخیهایی میماند كه گویی تقدیر آدمی در طول زندگی برایش رقم زده است و هر چند آدم را سراشیبی سقوط قرار میدهد اما در عین حال نمیدانیم باید به آنها بخندیم یا اینكه گریه كنیم.
همانطور كه پیرمردی در عروسی ایرج سفتوسخت خواهان همكاری با اوست و شاخ و شانه كشیدنهای ایرج در برابر صاحبكار كملطفش ناشی از همین اطمینان به همكاری است كه در صحنههای بعدی درست زمانی كه ایرج به او احتیاج دارد و به سراغش میرود با مراسم ختم او روبهرو میشود، به طور تعمدی فیلمساز بستری اغراقآمیز و اندكی كمیك ترتیب داده است تا دوگانگی احساس ایرج را در رویارویی با این موقعیت به تماشاگر منتقل كند.
بیپولی خوب شروع میشود، عالی پیش میرود اما در بیستدقیقه پایانی قدری افت میكند، اما نعمتالله هوشمندی و هنر آن را دارد كه با یك پایانبندی درست و متناسب با حال و هوای فیلم، تماشاگران خود را راضی بیرون بفرستد، هرچند كه پایان باز بوتیك به مراتب بهتر و تأثیرگذارتر از بیپولی شكل گرفته بود.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
بدون دیدگاه » مارس 12th, 2009

ضبط؛ فیلمی در ژانر ترسناک
کارگردان: خائومه بالاگوئرو، گزیدهی جوایز: نامزد جایزه بهترین تدوین و بهترین بازیگر تازه کار [مانوئلا ولاسکو] از مراسم انجمن نویسندگان سینمایی اسپانیا / برنده جایزه تماشاگران و جایزه بهترین فیلم فانتزی از جشنواره Fantasporto / برنده جایزهی گویا برای بهترین تدوین و بهترین بازیگر زن [مانوئلا ولاسکو] – نامزد جایزهی گویا برای بهترین جلوههای ویژهی تصویری / برندهی جایزهی تماشاگران، جایزهی ویژهی هیئت داوران و جایزهی داوران جوان جشنواره Gérardmer / نامزد جایزهی بهترین بازیگر زن تازه کار [مانوئلا ولاسکو] از اتحادیهی بازیگران اسپانیا
خلاصه داستان
آنخلا (مانوئلا والسکو) گزارشگر تلویزیون است که به همراه فیلمبردارش برای تهیهی گزارشی از نحوهی کار آتشنشانها به محل کار آنها رفته است. پس از آشنایی با اهالی ایستگاه، به ناگهان ماموران آتشنشانی خبردار میشوند زنی مسن که در آپارتمان خود به دام افتاده است تقاضای کمک دارد. در پی این اتفاق دو تن از ماموران آتشنشانی برای کمک به محل حادثه عازم میشوند و آنخلا که موقعیت را مناسب یافته، با آنها همراه میشود. تا اینکه اتفاقات ناگواری روی میدهد و پیرزن به یک مامور پلیس حمله میکند و یکی از ماموران آتشنشانی را میکشد. بزودی تمام افرادی که در خانه حضور دارند از طرف نیروهای دولتی قرنطینه میشوند. بتدریج معلوم میشود که ویروس مرگباری در میان اهالی خانه منتشر شده که آنها را تبدیل به موجوداتی خونخوار میکند و …
ضبط هیاهوی ویروس ناشناخته
دربارهی «ضبط» از روی این خلاصه داستانی که خواندید قضاوت نکنید چراکه آنگاه با خود میگویید که بارها و بارها فیلمهایی در ژانر وحشت را با این ایدهها و داستان دیدهاید. «ضبط» را میتوان فیلمی خلاقانه توصیف نمود که از دل داستانهای دستمالی شده در ژانر وحشت سر برآورده است. «خائومه بالاگوئرو» و «پاکو پلازا» هر دو از کارگردانان جوان اسپانیایی هستند که توانستهاند با تکیه بر ذوق هنری خود اثری خلق کنند که بیننده را تا به پایان فیلم مجذوب خود کند و او را واقعاً بترساند. اما نکتهی مهم این است که ایندو فیلمساز جوان توانستهاند تا با خلق فضایی جذاب و همچنین با الهام از مدیومهایی همچون Reality TV که در طی سالهای اخیر تبدیل به یکی از پرطرفدارترین ژانرهای تلویزیونی گشته است و در کنار اینها با استفاده از هراسهای نوین ناشی از بیماریهای ناشناخته، فیلمی بسازند که تمام وجود بیننده را سرشار از ترس نماید.
در هنگامهای که سرچشمهی فیلمهای ژانر وحشت هالیوود به سوی خشکی سوق پیدا نموده، ساخته شدن آثاری چون «ضبط» در میان کشورهای اروپای از جمله اسپانیا، بارقهای از امید را در دل هواداران ژانر وحشت روشن نگاه میدارد. با نگاهی به پیشینهی فیلمهای ترسناک که به «Horror Movie» مشهورند در مییابیم که این نوع فیلمها در طول تاریخ رشد و تطور خود، زیرژانرها و سبکهای گوناگونی را با ساختارهای متفاوت تجربه کرده است. «ضبط» از جمله فیلمهایست که در زیر شاخهی فیلمهای ترسناک بیولوژیکی قرار می گیرد، که عامل اصلی وحشت در آنها ویروس ناشناختهایست که جمعیتی را تبدیل به موجودات خونخوار میکند. چند نکتهی مهم و قابل توجه در این فیلم وجود دارد که سعی خواهم کرد درباره هر کدام از آنها توضیحی ارائه دهم تا مشخص شود چگونه سازندگان این اثر، موفق به پدید آوردن فیلمی گیرا و در عین حال تأثیرگذار گشتهاند.
1. عامل ناشناخته
در فیلمهای ژانر وحشت همیشه یک عنصر به عنوان ماده اصلی که عامل ترس مخاطب را فراهم میآورد مد نظر قرار میگیرد و تمام کنشها و واکنشهای اثر حول محور همان عنصر تعریف و تبیین میشوند. این عامل قاعدتاً اگر یک عامل ناشناخته باشد تأثیر ترس در مخاطب را افزایش میدهد. در فیلم «ضبط» این عامل ناشناخته یک ویروس است. در عصری که از یک سو مسائل پزشکی و راهحلهای درمانی در حال رشد روز افزون است و از سوی دیگر گسترش ویروسهای مرگباری چون ایدز، آنفولانزای مرغی و غیره، روزانه جان هزاران انسان را تهدید میکند، انتخاب یک عنصر ناشناخته که مخاطب هم تا اندازهای ملموستر با آن آشناست به ایجاد فضایی درگیر کننده کمک شایانی کرده است.
2. رئالیسم یا واقعگرایی
نکتهی قابل توجه در «ضبط» استفادهی مثبت از شیوهی «Reality TV» و «دوربین روی دست» بوده است که به افزایش اثرگذاری فیلم کمک قابل توجهی کرده است. البته پیشتر از فیلم «ضبط»، شاهد استفاده از این نوع مدیوم در فیلمهای دیگر نیز بودهایم. سر فصل فیلمهایی که به نوع اخص از این تکنیک برای تاثیرگذاری بیشتر بر مخاطب خود استفاده کردهاند فیلم جریانساز «پروژهی جادوگر بلر» بوده است. اما نکته قابل توجه در فیلم «ضبط» این است که از این تکنیک استفادهای بجا و کاملاً هوشمندانه صورت میگیرد، بطوریکه کارگردانان آن سعی میکنند تا با نگاهی کاملاً گزارشی که بیشتر یادآور گزارشهای تلویزیونی است، با اثر روبرو شوند. به طور کلی ما در این فیلم با قابهای کنترل شده به معنای خاص آن روبرو نمیشویم اما از طرفی هم همه چیز به صورت رها شده نیست. دوربین همه نکاتی را که مخاطب برای درگیر شدن در کنشهای فیلم نیاز دارد به او نشان میدهد و به زبان بهتر یک کنترل نامحسوس و خلاقانه را در عین آشفتگی در بطن خود داراست.
3. استفاده از موقعیتهای غافلگیرکننده
در اکثر فیلمهای ژانر وحشت، استفاده از موقعیتهای غافلگیرکننده جهت ایجاد حس ترس و اضطراب در مخاطب، تا حدودی بصورت نوعی از موتیف درآمده است. با این حال نکتهی قابل توجه در «ضبط» چگونگی اجرای این موتیف است که در واقع منشأ تاثیرگذاری به شمار میرود. نگاه کنید به چگونگی آغاز فیلم که در فضایی آرام، یک گزارشگر شبکهی تلویزیونی به همراه فیلمبردارش سعی دارند تا یک مستند گزارشی از فعالیتهای شبانهی آتشنشانان تهیه کنند. فضای پیش از رویدادهای اصلی در میان آرامش و شادمانی آتشنشانان میگذرد تا اینکه زنگ خطر به صدا در میآید و خبر میدهند که پیرزنی در یک آپارتمان گرفتار شده است. از این لحظه به بعد حس کنجکاوی مخاطب تحریک میشود، با ورود به خانهی پیرزن و مشاهدهی ترس همسایههایی که در پایین پلهها جمع شدهاند، مخاطب در مییابد که اتفاق رخ داده بیش از گرفتار شدن یک پیرزن در آپارتمان است و از اینرو بیش از پیش در فضای فیلم غرق میگردد. زمانی که پلیس و آتشنشانها به همراه گزارشگر و فیلمبردارش وارد آپارتمان پیرزن میشوند، ناگهان با فضای عجیبی روبرو میشویم. پیرزنی با سر و وضع آشفته و خونین که مدام فریاد میکشد. مخاطب تا این لحظه بجای اینکه در کشمکش با ترس قرار گیرد، بیشتر به دنبال این است که با توجه به جزئیات، پاسخی برای ابهامات شکل گرفته در ذهن خود پیدا کند. تا اینکه پیرزن در یک حمله ناگهانی افسر پلیسی را گاز میگیرد و در این لحظه است که نخستین شوک داستان به مخاطب وارد میشود و در ادامهی فیلم نیز همین روند تا پایان بصورت کاملاً جذاب و هوشمندانهای تکرار میشود.
4. عدم دگرگونی در شکل ظاهری
نکتهی دیگری که به طور کلی میتوان به آن اشاره کرد این است که در اکثر قریب به اتفاق فیلمهای ژانر وحشت، با تغییر شکل ظاهری انسانها یا موجودات واقعی روبرو هستیم و استفاده مکرر از این مسئله به عنوان راهی برای ترساندن مخاطب، به مرور زمان آنرا تبدیل به یک فاکتور کلیشهای و ساده نموده است، بطوریکه این روش دیگر قادر به برانگیختن احساس هراس و هیجان مخاطب نمیگردد. با توجه به این مسئله میتوان یکی دیگر از دلایل موفقیت «ضبط» را در این رابطه برشمرد که این فیلم از هرگونه تغییر قیافهی کاراکترها و یا دگرگونیهای ظاهری اغراق شده در چهرهی آنان پرهیز نموده و به جای این مسئله بیشتر تمرکز خود را بر روی چگونگی تغییر رفتار شخصیتها قرار داده است. کسانی که در آن خانهی غریب به ویروس مبتلا میشوند با همان جوارح طبیعی بدن خود به دیگران حمله میکنند و به آنها صدمه میزنند. این نکته با توجه به اینکه هراس انسان از رویدادهای طبیعی بیش از پدیدههای ماورایی است، مخاطب را بیشتر تحت تاثیر قرار میدهد. به عنوان مثال فرض کنید در اخبار اعلام شود که زمین بزودی توسط موجودات وحشی فرازمینی مورد حمله قرار خواهد گرفت، سپس بعد از مدت اندکی خبر برسد که زلزلهای قریبالوقوع در انتظار است. مسلماً در مقایسهی واکنش طبیعی انسان نسبت به ایندو خبر، مورد دوم هراس و نگرانی بیشتری را ایجاد میکند چراکه اتفاقی چون زلزله به عنوان پدیدهای تجربه شده و ملموس در نظر انسان جلوه میکند تا حملهی موجودات فضایی.
5. خلق موقعیتهای مناسب
«ضبط» با خلق موقعیتهای مناسب که منجر به تحریک حس کنجکاوی مخاطب میشود، از سویی او را مبهوت و مجذوب داستان میکند و از سوی دیگر او را بشدت میترساند. برای مثال به موقعیتی که همهی افراد سالم مانده سعی در گریز از ساختمان دارند، توجه کنید. در این سکانس اصرار شخصیتها به فرار با اخطار پلیس مبنی بر تیراندازی در صورت خروج همراه میشود و در نتیجهی ادغام ایندو وضعیت موجب پیدایش نوعی از کنشها و واکنشهای رفتاری در میان کاراکترها میشود و همین موضوع خلق فضایی مناسب را در جهت القای حس ترس و نگرانی، نتیجه میدهد.
علاوه بر موارد فوق، نکتههای قابل ذکر دیگری از جمله تدوین مؤثر و گیرا و همچنین بازیهای قوی بازیگران نیز وجود دارد که به موفقیا فیلم کمک شایانی نمودهاند. در این میان نباید از برخی ضعفهای فیلم نیز به سادگی چشمپوشی کرد که مانع از این شدهاند که «ضبط» به اثری تمام عیار در نوع خود تبدیل شود. از جمله این ایرادات میتوان به شیوهی پایانبندی نه چندان قدرتمندانهی فیلم اشاره کرد، که فاقد استحکام ساختار کلی اثر است و به عبارتی یک سر و گردن از دیگر قسمتهای فیلم پایینتر است. از سوی دیگر باید این نکته را نیز اضافه کرد که شاید سازندگان «ضبط»، بیش از آنکه به دنبال ارائهی اثری در ژانر وحشت باشند، به نوعی خواستهاند تا تجسمی از جهان کنونی و مدرن را در قالب یک آپارتمان ارائه دهند، که ساکنان آن مدام در حال قربانی کردن یکدیگرند و در این میان افراد سالم تا زمانی که مبتلا نشدهاند قربانی محسوب میشوند و تنها زمانی میتوانند راحت زندگی کنند که همچون دیگران به ویروس ابتلا پیدا نمایند.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
بدون دیدگاه » مارس 12th, 2009

در فیلمهای جشنواره چه خبر بود؟
در جشنواره امسال چه چیزهایی در بیشتر فیلمها دیدیم یا سال بعد در سینماها چه چیزهایی انتظار شما را میکشد؟
در هر دوره از جشنواره به یک سری چیزها پرداخته میشود؛ مثلا ً 2 سال پیش ویراژ دادن در تونل رسالت مد شد. امسال هم بین فیلمها مطرحی که در جشنواره دیدیم، به نظرمان آمد که این چیزها بیشتر مورد توجه سینماگران قرار گرفته. هر چند این جور دسته بندی اتفاقات مشترک در فیلمها شاید یک جور گیر دادن باشد ولی خب، در سینمایی که چهرههای پشت دوربینش درست مثل چهرههای جلوی دوربین معدود و کم هستند، این اشتراکات بدیهی به نظر میرسد.
پیامهای اخلاقی
حال تحول
«اینها قضاوت الهیه»، «همهاش دنبال مشهور شدنی ولی تا مشهور میشی، عینک آفتابی میزنی تا نشناسنت»، «این خاک باید گرم بمونه» و … . مخمان با رگباری از پندها و کلمات اخلاقی پکید. خدا را شکر که در هر فیلمی پیام و پند اخلاقیرو و تابلویی بود تا دست خالی از سالن بیرون نیاییم. در «هر شب تنهایی» یاد گرفتیم یکهو معتقد شویم تا درمان شویم. در «وقتی همه خوابیم»، بیانیههایی در باب مذمت سینمای درپیت و نکوهش به حاشیه رانده شدن هنرمندان اصیل شنیدیم. در «سوپر استار» با چند پیام اخلاقی توسط دختر ناشناس مثل «دروغ نگو»، «سیگار نکش» و … دوزاریمان افتاد که ستارههای سینما چقدر بدبختند. «زاد بوم» نشان داد هیچ جا مملکت خودمان نمیشود. حتی لاک پشتها هم که حیوانند این را فهمیدند و در فیلم ترسناک پستچی هم فهمیدیم همه این ترسها و وحشتها به خاطر قضاوت الهی است! کلا ً فیلم ترسناک هم پیام میخواهد و آن کینه سازها و اره سازها چقدر شوتند.
کمبود خانواده
خانواده یعنی کشک
همان طور که میدانیم خانواده مهم ترین رکن اجتماع است و حفظ آن از اصول اولیه است. در همین راستا، هیچ خانواده معقول و درست و حسابیای در فیلمهای مطرح امسال وجود نداشت. در «زادبوم»، پدر در تهران دنبال سیاست، مادر در قشم دنبال لاک پشت، پسر در آلمان در کار تحقیقات و دختر در دوبی به فکر پیچاندن شوهر بودند. در «عیار 14» دغدغه نقش اول فیلم از سر باز کردن زن و بچه و رفتن سراغ زن صیغهایاش بود. «سوپر استار» هم که نه تنها زن و دخترش را در شهرستان ول کرده بود بلکه در تهران هم از مادرش جدا بود. در «پستچی سه بار در نمیزند» زن قاجاری میخواست با زهر شوهرش را بکشد. در همین فیلم، زن صیغه ای جاهل هم همین فکر را داشت که نتیجه هر دو معکوس شد. «صداها» هم صحنه قتل خانوادگی و انهدام خانواده بود. زن و شوهر آشپز «بیست» به کتککاری مشغول بودند و بقیه شخصیتها نه شوهر داشتند و نه زن. اساس خانواده در «بی پولی» هم بر پایه تظاهر به مایه داری شکل گرفته بود. در «تردید» هم داماد پدر زن را کشت و البته عروس هم راحت با قضیه کنار آمد.
مدت طولانی
صد رحمت به سریال
خوشبختانه، سینماگران ما دستشان به کم نمیرود و دلشان نمیآید نگاتیوهایی را که سر فیلم برداری حرام کرده اند، دور بریزند، برای همین بیشتر فیلمهای این گروه بالای 2 ساعت بود. ما هم مثل بقیه ملت در بیشتر دقایق فیلم موبایل مان را یواشکی نگاه میکردیم تا ببینیم چقدر گذشته، پیامکهایمان را چک میکردیم و دیگر امور بیرون از سالن سینما را با تلفنهای کوتاه و پیامک زدن، رتق و فتق میکردیم.
البته این ریتم کند این فرصت را به تماشاچی میداد که با کمک آنهایی که در صندلیهای اطراف نشسته بودند، از چند و چون فیلم سر در بیاورد چون همان طور که میدانیم معمولا ً یک ربع اول فیلم، صرف ورود به سالن، پیدا کردن صندلی، در آوردن کاپشن و جاگیر شدن میشود. بیشتر فیلمها با قیچیهای بیرحم تدوین حداقل تا نیم ساعت را جا دارند که کوتاه و درست و حسابی شوند. آب بندی هم حدی دارد؛ صد رحمت به سریالهای تلویزیونی.
ضد ستاره
پیف پیف!
بد اخلاق، بد عنق، بد دهان، بی نظم، بیمسؤولیت و… ؛ همه ستارههای سینما این جورند. هر کس فیلم «سوپر استار» میلانی را ببینید با این طرز تفکر از سالن خارج میشود. همان شخص اگر فیلم «وقتی همه خوابیم» بیضایی را ببینید، القابی مثل بی استعداد، پارتی دار، از دماغ فیل افتاده، اهل زد و بند و … را هم به ناف ستارههای سینما میبندد. واقعا ً دست این 2 عزیز و بقیه درد نکند که ماهیت پلید ستارههای سینما را برای ما اهالی خنگ سینما رو کردند. فقط خانم میلانی! شما مگر با همین ستاره، آتش بس تان نترکاند؟ حالا خوب است شهاب حسینی بابت همین سوپر استار، ستاره جشنواره شد و سیمرغ گرفت.
فیلم در فیلم
2 فیلم با یک بلیط
انگار چون اهالی سینما دغدغه اصلیشان فیلم است. فکر کرده اند بقیه عالم بشریت هم همین دغدغه را دارند. برای همین در بعضی فیلمها خود فیلم و گروه فیلم برداری و عوامل، فیلم شده بودند. در «وقتی همه خوابیم» بیضایی سراغ مافیای سینما رفته بود و در «سوپر استار» چون قصه، قصه یک سوپر استار بود، بخشهایی از فیلم در پشت صحنه فیلم دیگر میگذشت. البته حربه رو دست زدن به مخاطب که اول فیلم فکر کند دارد فیلم واقعی را میبیند ولی بعد از چند دقیقه بفهمد این فیلم، فیلم است، با این که قدیمی است اما عینا ً در 2 کار بالا چند فیلم دیگر جشنواره استفاده شده؛ از جمله فیلم چند اپیزودی «شبانه روز» که وسط فیلم یک دفعه متوجه میشویم که یکی از اپیزودهای آن (مهتاب کرامتی و فروتن) که در دوره قاجار میگذشت، فیلم بوده و در ادامه، ماجرای مهتاب کرامتی بازیگر را دنبال میکردیم. «صندلی خالی» سامان استرکی هم 4_3 بار از ایده فیلم در فیلم استفاده کرده بود.
روایتهای موازی
این چی بود؟ اون چی شد؟
روایت موازی خوراک فیلمسازی است اما امسال همه به موازی سازی افتاده بودند؛ یعنی این که چند داستان را با هم جلو ببرند. «زاد بوم» 4 روایت از 4 نفر در 4 نقطه دنیا بود که تازه بعد از 5/1 ساعت میفهمیدیم اینها اعضای یک خانوادهاند. «پستچی سه بار در نمیزند» هم که 3 روایت بود، آن هم در 3 زمان مختلف. در «بیست» تقریبا ً هر کدام از اعضای 6 نفره رستوران، داستان جدایی درباره بدبختیها و مشکلاتشان داشتند. «صداها» هم قصههای 3 آپارتمان در یک ساختمان بود که از راه صدا به هم وصل میشدند. روایت فیلم واقعی و فیلم الکی در «وقتی همه خوابیم» با هم جلو میرفت. در «شبانه روز» 4 قصه مختلف درباره عشق را به صورت موازی میدیدیم که بعضی از آنها در جاهایی با هم برخورد داشتند.
حتی فیلم «اخراجیهای 2» هم بر عکس سری اولش که یک داستان یک خطی داشت _ رفتن مجید سوزوکی اینا به جبهه _ 2 داستان موازی داشت؛ یکی اسارت اخراجیها و دیگری ربوده شدن هواپیمای حامل خانوادههای اخراجیها.
با این همه عشق روایت و قصه گوییهای موازی و درهم و برهم، بیننده حق داشت قات بزند و دنبال یک فیلم سر راست بگردد. ما نخواهیم لقمه را دورسرمان بچرخانیم، کی را باید ببینیم؟
تبلیغات بازرگانی
سینما یا بیل بورد
این قدر ما به عمو عزت و سیستم آگهیهای بازرگانی اش گیر دادیم، غافل از این که امسال علاوه بر سالن مطبوعات که در قرق اسپانسرهای تن ماهی، آبمیوه پاکتی، چای بسته ای و … بود، روی پرده تبلیغات موج میزد؛ البته بعد از تبلیغات یک خودرو جدیدالساخت (!) که اول هر سکانس روی پرده ویراژ میداد.
«هر شب تنهایی» صدر عاملی طوری تبلیغ گرفته بود که بعید است یک ریال از جیب تهیه کننده خرج شده باشد. صدر عاملی با چند نمای باز و بسته از هتل محل اقامت زوج، امکانات، لابی و رستوران حسابی از خجالت هتل … مشهد درآمده بود؛ حتی رستورانهایی هم که حاتمی _ بهداد میرفتند، با نمایش سر در و نام رستوران مفت آب خورده بود.
در «سوپر استار» شهاب حسینی در فیلمی که مثلا ً بازیگرش بود، کارگر کارخانه رنگ بود. تمام پاکتهای شیر و آبمیوه در سوپر استار به طور تابلویی روی میز بود تا در چشم بیننده فرو برود. بهرام بیضایی هم نشان داد که در تبلیغگیری هم استاد است.
او به بهانه هجو فیلمسازی درپیت، یک سری تبلیغ ضایع برای فیلم درپیتی که در «وقتی همه خوابیم» داشت ساخته میشد، گرفته بود که با وجود ظاهرش واقعا ً تبلیغ و واقعی بود. در «صداها» هم شاهد تبلیغ دستگاه صوتی یک شرکت خارجی بودیم. «زادبوم» صحنه تبلیغ دستگاه فیلم برداری هندی کم با قابلیت فیلم برداری در مناطق مرطوب و با کیفیت آتلیه بود که البته برای فیلم گرفتن از لاک پشتها استفاده میشد.
و آدمهای نویسنده
شاعر کم نیست؟
همان قدر که در عالم واقع نویسندگان و شعرا در اقلیت هستند، در سینما این طایفه کلی برو بیا دارند و برای خودشان در فیلمها نقش دارند و موثرند. لیلا حاتمی در «هر شب تنهایی» یک نویسنده روشنفکر است که برای رادیو مینویسد و در بیشتر دقایق شنونده تک گوییهای او هستیم. در «وقتی همه خوابیم»، مژده شمسایی نویسنده فیلمنامه است و کلا ً دغدغه نوشتن دارد. مدام هم بیانیه در کم محلی به اهالی هنر صادر میکند. رضا کیانیان در «صداها» یک آدم شاعر مسلک اهل کتاب خواندن است.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
بدون دیدگاه » مارس 12th, 2009

چه چیزهایی نیازداشته و چه چیزهایی نیاز ندارید
می خواهید که پوستی عالی داشته باشید؟ چه باور کنید چه نکنید، برای بدست آوردن آن ناچار نیستید وقت و هزینهی زیادی صرف آن کنید. این نکات را بخوانید تا بدانید که داشتن پوستی خوب، زمان وتلاش زیادی نمیخواهد:
پاک کنندهی سریع: موثرترین پاک کننده، اغلب سادهترین آن است. یک فوم یا کف پاککننده انتخاب کنید که هم آرایش را پاک کند و هم پوست صورت را تا دیگر نیاز به شیر پاک کن جداگانه نداشته باشید. فقط پوست خود را خیس کرده، یک بار کف مالی کنید و آب بکشید.
تقویت کنندههای پوست را رها کنید: مگر اینکه پوست شما خیلی چرب یا جوش داشته باشد، در غیر اینصورت تقویت کنندههای پوست را رها کنید. همان پاک کننده برای از بین بردن چربی پوست و آرایش شما کافی است.
درمانها را ترکیب کنید: محصولاتی که ضد چروک، مرطوب کننده و ضدآفتاب را یکجا دارند، بسیار کامل هستند. امروزه، شرکتهای تجاری مانند الی و نیتروژن، محصولات رتینول ضد پیری میسازند که ضد آفتاب نیز در آنها به کار رفته است .
نکته اضافی: شما میتوانید در طول روز از ضد آفتاب استفاده کرده و در شب نیز از محصولات ضد چروک استفاده کنید در اینصورت نیازی به محصول دوم نخواهید داشت.
به یک متخصص پوست مراجعه کنید: درست است که این مرحله، وقت و هزینهی بیشتری نسبت به کارهای عادیای که خودتان برای پوستتان انجام میدهید، می برد، اما پیش یک دکتر متخصص پوست رفتن فواید بهتر و بلند مدتتری را به دنبال دارد. زیرا متخصصین پوست میتوانند محصولات قویتری را تجویز کنند که به کار شما سرعت بخشیده و نتیجه بهتری از آن حاصل بشود.
تهیه و ترجمه: گروه سبک زندگی سیمرغ
بدون دیدگاه » مارس 12th, 2009

نا امیدیهای یک الکی خوش
در جشنواره فجر بخشی را به نمایش آثار مایکلی اختصاص داده بودند تازهترین فیلم او هم حسابی در دنیا سر و صدا راه انداخته.
اسمش را بگذاریم خوش سلیقگی؛ این که اعضای هیأت انتخاب بخشهای مختلف جشنواره فجر امسال، بزرگداشت مایک لی فیلمساز را در برنامه شان جا داده اند و تعدادی از آثار این فیلمساز کمتر شناخته شده انگلیسی تبار را برای نمایش در جشنواره انتخاب کردهاند، آن هم به این خاطر که «الکی خوش» _ فیلم امسال مایک لی _ حسابی سر و صدا به پا کرده. الکی خوش نه تنها از نظر مضمون و لحن تا اندازهای با دیگر ساختههای لی فرق دارد که بر خلاف غرولندهای همیشگی بسیاری از منتقدان، این بار به مذاق خیلی از آنها چسبیده است. الکی خوش به غیر از این که در فهرست برترینهای (10 عنوان برتر) بسیاری از منتقدان نشریههای معتبری همچون ورایتی و نیویورک تایمز قرار گرفته، توانسته جایزه گلدن گلوب و خرس نقرهای جشنواره برلین را برای بهترین بازیگری زن _ برای بازی سالی هاوکینز _ از آن خود بکند. ضمن این که خود مایک لی هم برای نوشتن فیلمنامه الکی خوش، یکی از نامزدهای دریافت جایزه اسکار امسال است. مایک لی در مطبوعات و محافل سینمایی، به عنوان کارگردانی ترش رو و بدبین متهم است اما الکی خوش روی دیگری از شخصیتش را نمایان میسازد. اگر نگاهی مشابه با آنچه لی در این تازه ترین فیلمش بهمان پیشنهاد میکند، به اطرافمان داشته باشیم، میشود انتخاب این بخش برای جشنواره امسال را (صرف نظر از مقایسه نه چندان مناسب لی با کن لوچ) «خوش سلیقگی» به حساب آورد.
جایی از الکی خوش _ آخرین ساخته مایک لی _ خواهر بزرگ تر پاپی (سالی هاوکینز) که تشکیل خانواده داده و منتظر بچه ای است که میخواهد به دنیا بیاورد، رو به پاپی و سوزی _ آن یکی خواهرشان _ که از دید او هیچ فکری برای آخر و عاقبتشان نکردهاند و همهاش به دنبال یل للی تل للیاند میگوید: «پاپی، تو الأن 30 سالته و 5 سال دیگه 35 ساله میشی. باید یه فکر جدی برای زندگیت بکنی …». همه اینها را بگذارید کنار این که همان موقع همسر او بیشتر به فکر این است که به همراه 2 خواهر زن الکی خوشش، یک دست نینتندو بازی کنند. حال و هوای سر تا سر الکی خوش چیزی در همین مایههاست؛ طی کردن روزمرگی و همه بطالتها و تنشهای مربوط به آن، به ویژه در جامعه ای مثل انگلستان که درصد زیادی از مردمش را قشر طبقه کارگر تشکیل میدهند.
مشهور است و در مطبوعات و رسانهها زیاد گفته میشود که مایک لی، فیلمسازی بسیار عبوس و سیاه نماست. خودش که اعتقاد دارد همه این توصیفها، شخصیتی است توهمی که دائما ً رسانهها به موازات شخصیت واقعیاش میسازند و این که نباید اصولا ً آنها را جدی گرفت. اما سیاه بینی و تلخاندیشی البته طنازانه لی در تمام فیلمهایش به اندازه ای هست که به این شایعهها در باب اخلاق تند و تیزش دامن بزند. امسال گویا لی قصد داشته با ساختن الکی خوش به همه منتقدان و روزنامهنگاران ثابت کند که چقدر درباره افکارش اشتباه میکردهاند.
جاده ای به سوی واقعیت
الکی خوش حکایت یک معلم دبستان است به اسم پاپی که به طور کلی خوشحال میزند. پاپی که به همراه هم اتاقیاش، زو (الکسیس زیگرمن) و خواهرش سوزی در یک آپارتمان زندگی میکنند، اصولا ً تصمیم گرفته که مقابل هر گونه اتفاقی، سرخوشانه فقط بخندد؛ حتی در برابر سختیها و ناملایمات روزمره. همان ابتدای ماجرا، دوچرخه خوشگل و البته چون خود «شاد»اش را که جلوی یک کتاب فروشی گذاشته، میدزدند و پاپی وقتی متوجه میشود، با بهتی ابلهانه فقط میگوید: «کاش میذاشتن لااقل ازش خداحافظی کنم!». به همین خاطر وقتی به کتاب فروشی میرود و با چهره مثل آیینه دق آقای فروشنده مواجه میشود، سعی دارد که به هر ترتیب شده او را بخنداند. پاپی همان لحظه ورود، کتابی را از توی قفسهها بر میدارد با عنوان «جادهای به سوی واقعیت»، لبخند سرخوشانه ای میزند که «نمیخوام برم اونجا» و کتاب را سر جایش قرار میدهد.
همه یا هیچ
ماجرای شایعه ترش رو و عصبی مزاج بودن مایک لی، البته سر بسیار درازی دارد و رد آن را میشود توی داستان اولین فیلمش هم پیدا کرد. «لحظات ناامیدی» که در واقع اولین فیلم بلند در کارنامه فیلمسازی لی است، درباره روزمرگیهای دختری است به نام سیلویا (ریت) که منشیگری میکند و با خواهر عقب ماندهاش توی یک آپارتمان زندگی میکنند. او که همهاش فکر میکند اضافه وزن پیدا کرده، دائما ً به دنبال راهی میگردد تا تغییری اساسی در زندگیاش به وجود بیاورد و به خیال خودش، شادی به زندگی روزمره اش تزریق کند. خب، لابد المانها و مؤلفههای تکراری و آشنا را توی همین 2 فیلم اول و آخر مایک لی، به وضوح میتوانید ببینید، پرداختن به جزئیات و شرح دقیق لحظههای معمولی زندگی، رفتن سراغ دنیایی کاملا ً زنانه و رفاقتهای صمیمانهشان، پرداختن به شخصیتهای متعلق به قشر متوسط بریتانیا و …، حالا دیگر همه و همه، جزو مهر و امضای کاملا ً شخصی و اورجینال مایک لی هستند، پای اثرش.
حرفی نیست؛ زمانه افتضاح است
جالب این که یکی از گیرهای سه پیچ منتقدان به الکی خوش، فضای آرام و سرخوشانه اثر، در این دوره افتضاح پسا 11 سپتامبری است. نکته ای که تا پیش از این (مثلا ً در «برهنه» (1993) یا «ورادریک» (2004)) همواره یکی از کمبودهای ساختههای لی عبوس به حساب آمده است. به علاوه این که با مرور دقیقتر الکی خوش و با وجود شخصیتی همچون اسکات (با بازی عالی ادی مارسان)_مربی تعلیم رانندگی پاپی_ هیچ جای شکی باقی نمیماند که لی در واقع وجههای کاریکاتور گونه از شخصیتهای تلخ اندیش همیشگیاش ارائه داده است. شخصیتی که هر گاه زیپ دهانش را میگشاید، همه سیاهیهای جامعه را به ملاج اطرافیان میکوباند. اسکات توی یکی از جلسههای تعلیم رانندگیاش به پاپی خوشحال میگوید، «… ما توی زمونهای هستیم که دیگه رؤیای آمریکایی کارش تمومه، حالا فقط کابوس آمریکایی هست. میدونی طول و عرض خرابههای برجهای تجارت جهانی چقدر بود؟ 111 و 555 پا که جمعش میشه 666. میدونی یعنی چی پاپی، 666! ».
قصههای آقای تلخ
باقی فیلمهای مایک لی
در این بخش نگاهی کرده ایم به دیگر فیلمهای مهم مایک لی، فیلمسازی که تا قبل از فیلم آخرش، آخر نگاه تلخ و بدبینانه به دنیای دور و برش بود.
رازها و دروغها / 1996
برنده نخل طلا
با هر معیاری، «رازها و دروغها» یکی از بهترین فیلمهای مایک لی است. هر چند اسم لی به عنوان نویسنده کار، همه جا دیده میشود اما در واقع، این یکی از فیلمهای بدون فیلمنامه اوست؛ فیلمی که لی در آن نقش هر بازیگر و داستان کلی فیلم را برای بازیگران تعریف کرده بود و بعد از آن تمام حرکات و دیالوگها را به عهده خودشان گذاشته بود. داستان فیلم درباره یک زن سیاه پوست موفق (هورتنس) است که وقتی بسیار کوچک بوده، به فرزند خواندگی پذیرفته شده و پس از مرگ مادر ناتنیاش به جست و جوی مادر واقعیاش میرود.
یکی از صحنههای معروف این فیلم، صحنه ای است که مادر و دختر در کافهای، برای اولین بار، یکدیگر را ملاقات میکنند و این در حالی است که حتی بازیگران هم نمیدانند چه اتفاقی میافتد. مادر دختر تحصیل کرده سیاه پوست، یک زن کارگر سفید پوست است.
لی برای ضبط این صحنه، 8 دقیقه بدون کات فیلم برداری کرده تا بهت واقعی بازیگرانش هدر نرود. فیلم تحسین شده مایک لی در نظرسنجی منتقدان، 94 درصد رأی مثبت دریافت کرد و برنده جایزه گلدن گلوب، نخل طلایی جشنواره کن و جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره شد اما با وجود نامزدی در 5 رشته، در گرفتن اسکار ناکام بود تا همچنان تئوری بی مهری اعضای آکادمی نسبت به فیلمهای مستقل قابل فرض باشد.
مایک لی در مورد فیلمش میگوید: «من در واقع اصلا ً انتظار چنین استقبالی را از سوی تماشاگران نداشتم. راستش، گاهی شما کاری میکنید که اعصاب خردکن است اما انجامش میدهید و حتی دوستش دارید. رازها و دروغها برای من چنین کاری بود.
تبعیض نژادی در وجود همه ما غربیها پنهان است. ما مدام مردم را دسته بندی میکنیم؛ آن سیاه پوسته یا آن دختر آسیایی! میخواستم با این فیلم نشان بدهم که انسانها قبل از این که سیاه یا آسیایی باشند، انسان هستند و هر انسانی ویژگیهایی دارد که میتواند بیشتر از رنگ پوست یا نژادش مورد توجه قرار بگیرد.»
بی سر و ته / 1999
مصائب آقای خلاق
«بی سر و ته» تا قبل از ساخته شدن الکی خوش، متفاوتترین فیلم مایک لی بود. لی برای ساختن این فیلم در سال 1999، کمی از جو تاریک و غمگین همیشگی فیلمهایش فاصله گرفت تا بتواند داستان دبلیو. اس. گیلبرت و آرتور سولیوان را روایت کند این فیلم موزیکال، زندگی این 2 سازنده معروف اپرا در قرن هیجدهم به تصویر میکشد. گیلبرت به بحران خلاقیت دچار شده و نمیتواند ترانه جدیدی برای اپرا بگوید و سولیوان هم درگیر اختلالات خانوادگی با همسرش لوسی است. به نظر میرسد کار برای این 2 هنرمند بزرگ به بن بست خورده و آنها اولین شکستشان را تجربه میکنند. گیلبرت و سولیوان بعد از این شکست ناامید نمیشوند و با ایدههایی که از یک نمایشگاه ژاپنی گرفته اند، دوباره سخت مشغول کار میشوند؛ کاری که به خلق یکی از شاهاکارهای اپرا «میکادو» میانجامد. فیلم «بی سر و ته» در سینما به نمایش در نیامد؛ با وجود این، لی به خاطر این فیلم متفاوت _ چه در مضمون و چه در فرم _ تحسینهای فراوانی را از منتقدین دریافت کرد. فیلم برنده جایزههای زیادی شده، 2 اسکار طراحی صحنه و گریم و همچنین جایزه بهترین بازیگر جشنواره و نیز برای جیم برودبنت (بازیگر نقش گیلبرت). مایک لی در مورد فیلمش میگوید: «من تا قبل از ساختن این فیلم، 5 تئاتر موزیکال را روی صحنه برده بودم؛ برای همین فکر کردم که این داستان خوبی است تا خودمان را معرفی کنیم، به مردم نشان بدهیم که پشت صحنه تئاتر چه اتفاقهایی میافتد، یک سازنده چقدر رنج میکشد و هر بار برای خلق یک اثر چطور به اعماق جهنم میرود و باز میگردد».
همه یا هیچ / 2002
یک فیلم ناراحت!
خیلی از فیلمهای مایک لی در زمان حال میگذرند و زندگی عادی مردم معاصر را به چالش میکشند «همه یا هیچ» که مایک لی آن را در سال 2002 ساخته، یکی از همین فیلمهاست که به زندگی خانوادههای متوسط و آشفته انگلیسی میپردازد. لی در این فیلم با نگاه تیزبین و نقادش، زندگی کسالت بار و ماشینی 3 خانواده اروپایی را روایت میکند که در آن تمام اعضای خانواده کار میکنند تا زندگی بهتر داشته باشند اما روابطشان سرد و بی روح است. چهره عبوس اروپا و خانوادههای از هم گسیختهای که مایک لی از آنها حرف میزند، کمی یادآور فضای فیلم برگمان است؛ تا این که یکی از این زوجها، فیل و پنی، این این فرصت را پیدا میکنند تا در برابر یک دردسر غیر عادی خانوادگی، دوباره به هم نزدیکتر شوند و ارزشهای از دست رفته در خانواده را احیا کنند. بسیاری انتظار داشتند که «همه یا هیچ» بتواند موفقیت رازها و دروغها را تکرار کند و نگاه غمگینش به زندگی، دومین نخل طلایی جشنواره کن را برای لی به ارمغان بیاورد ولی این اتفاق نیفتاد و فیلم لی فقط از طرف انجمن منتقدان لندن به عنوان فیلم سال انگلیس انتخاب شد. لی در مورد فیلمش میگوید: «خیلیها میگویند که این فیلم غمگین و افسرده کننده است. من فکر میکنم که این فیلم در مورد پس گرفتن چیزهایی است که وام داده ایم؛ قبول دارم که فیلم ناراحت کنندهای است، نمیتوانید از آن فرار کنید اما فکر میکنم روح این فیلم پر از چیزهای امیدوار کننده است. فیلم من، در مورد تواناییهای بالقوه و آرزوهای ممکن ماست».
ورادریک / 2004
شیطان یا فرشته؟
یکی دیگر از فیلمهای مشهور مایک لی که در بخش بزرگداشت آثار او در جشنواره فجر امسال هم به نمایش گذاشته شد، فیلم «ورادریک» است. لی که عادت ندارد با هیچ نویسندهای همکاری کند و نوشتن یا بهتر بگوییم، ننوشتن فیلمنامه بیشتر فیلمهایش را خودش به عهده دارد، «ورادریک» را در سال 2004 و قبل از الکی خوش ساخته است. داستان فیلم، ماجرای زنی به نام ورادریک است که همه زندگی اش را وقف رسیدگی به خانواده اش کرده. زندگی همسر و فرزندانش، مادر پیر و همسایه بیمارش به او وابسته است؛ اما یک روز ورادریک به جرم کمک به سقط غیرقانونی جنین دستگیر میشود. جرم ورا قتل است. این جرم، روابط او را با اطرافیانش تیره و تار میکند و این آغاز دردسرهای دیگری برای ورادریک است. بازی بینظیر ایملدا استانتن در نقش ورادریک و کارگردانی خوب لی باعث شد که این فیلم در سال 2004 نامزد 3 جایزه اسکار کارگردانی، فیلمنامه و بازیگر زن نقش اول بشود اما لی باز هم در بردن اسکار ناکام ماند؛ اروپاییها، با اهدای شیر طلایی جشنواره ونیز و جایزه بهترین کارگردانی و بازیگری در جشنواره فیلمهای اروپایی به ورادریک، از فیلم موفق کارگردان منتقد و مستقلشان تقدیر کردند. مایک لی در مورد ورادریک میگوید: «من در یک منطقه کارگری بزرگ شدهام. پدرم پزشک بوده و از وقتی که میتوانستم خوب و بد را تشخیص بدهم، رنج کشیدن آدمها را حس کردهام، خوب یا بد، شیطان یا فرشته … . تا نیمههای فیلم، خوبی و مهربانی بی نظیر ورا تماشاچی را مجاب میکند که او فرشته است. اما بعد، تصویر دیگری از ورا میبینیم؛ زنی که جنایتکار است. توی هالیوود همه چیز روایت میشود. من میخواستم تماشاگر فقط ببیند. این فیلم، کمی شخصی است و برای همین آن را به پدر و مادرم تقدیم کردهام».
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
بدون دیدگاه » مارس 12th, 2009