نیمکت
مارس 12th, 2009 توسط لادن سادات بهشتی زاده
روی نیمکت پارک نشسته بود. دلش میخواست یک دوست پیدا میشد تا با او درد دل کند. کبوتری روی زمین مشغول خوردن خرده نانهای ساندویچ او که روی زمین ریخته شده بود شد. نگاهی به کبوتر کرد و با خود گفت، در این دوره زمانه باید چیزی داشته باشی تا دوستان دورت جمع شوند وگرنه تنها خواهی ماند.
گردآوری: گروه سرگرمی سیمرغ
ارسال شده در داستان های کوتاه و جالب