داستان گربه ی سفید (شهرام رستمی)
شهرام رستمی
داستان «گربهی سفید»
باران شلاق میزند. زن مقابل پنجره ایستاده و به شتکهای باران نگاه میکند که از سطح کوچه به اطراف پاشیده میشوند. مرد ساکت و بیحرکت روی راحتی نشسته و به طرح تیره زن توی قاب پنجره خیره شده است.
ـ از صبح داره یهبند میباره. من که دارم کلافه میشم. میگم موافقی چیزی بخونیم؟
و بدون اینکه منتظر پاسخ زن شود بلند میشود و به سمت کتابخانه میرود.
ـ ا… ها… این… یه مجموعه داستانه.
زن گاهی سرش را تا شیشهی پنجره خم میکند و نگاهش به انتهای کوچه رفته و نرفته برمیگردد به آسمان که ابرها لایهلایه روی هم میلغزند.
مرد شروع میکند به خواندن.
دختر و پسر جوانی دست در دست یکدیگر میدوند. روسری و روپوش سیاه دختر به تنش چسبیدهاند. از خیسی برق میزنند. پسر ناگهان دستش را رها میکند و میدود. دختر جا میماند. فریادش تا پنجره نمیرسد. پسر دور میشود. باران شدیدتر میشود. دختر لحظهای میایستد. نفسنفس میزند. خم میشود. دستانش را روی زانوها میگذارد. بعد سرش را بالا میگیرد و باز چیزی به پسر میگوید که احتمالا به ته کوچه رسیده است. پسر دوباره پیدایش میشود. دختر ناگهان جستی میزند… خیلی زود به آخر کوچه رسیدند.
ـ دومی. حواست هست؟!
مرد و زن جوان با شتاب از کوچه میگذرند. چتر در دست مرد است که یک سر و گردن از زن بلندتر است. رشید است. هر از چند گاهی چیزی به زن میگوید و زن از خنده، ریسه میرود. بعد زن شروع میکند به تند تند حرف زدن درحالیکه دستهایش را مدام تکان میدهد. میخندند. مرد لحظهای میایستد. چتر را به دست زن میدهد تا سیگاری را توی مشتش بگیراند. زن همینطور حرف میزند. مرد سیگار به دست، سر تکان میدهد و میخندد و… دور میشوند.
زن سرش را اندکی به سمت شیشهی پنجره خم میکند که آن طرفش رگههای باران میدوند. انتهای کوچه از پشت شیشه، مبهم و درهمریخته است.
ـ …
گربهی خاکستری زیر تراس کوچک طبقهی اول ساختمان روبرو روی دو پا نشسته است. با چشمهای ریز و دگمهایش بی هیچ انحرافی به جلو نگاه میکند. گربهی سفیدی سمت دیگر کوچه از مقابل گربهی خاکستری میگذرد. چند دقیقهای بیحرکت میماند و سرش را خم میکند و به گربهی خاکستری زل میزند. کش و قوسی به خود میدهد. بعد همانطور که به گربهی مقابل چشم میدوزد مرنویی میکشد و به راهش ادامه میدهد. هر از چند گاهی برمیگردد و به گربهی خاکستری نگاهی میاندازد.
مرد سومین داستان را هم خوانده بود و داستان چهارم هم رو به پایان بود.
ـ به نظر تو اين فکر خوبي نیست که بذارم موهام بلند بشه؟
جورج سر بالا کرد و پشت گردن زن را ديد که مثل پسرها کوتاه شده بود.
ـ من همين طور که هست دوست دارم.
تصویر مرد در تنپوشی نیمدار از شیشه پیداست که روی راحتی یله شده و کتاب را بالای سرش گرفته و یکنفس میخواند. زن بدون اینکه سرش را برگرداند میپرسد:
ـ اینو جورج میگه؟
مرد با همان لحن آرام و یکنواختی که داستان میخواند میگوید:
ـ آره. و به خواندن ادامه میدهد.
ارسال شده در داستان, داستان دیگران
اکتبر 20th, 2010 @ 11:13
propecia >:-D meridia
P ultram pain pill 009207 ambien sleep eating =OO tramadol =DD
اکتبر 24th, 2010 @ 08:47
acomplia wlyg acomplia >:]] acomplia 12563
اکتبر 24th, 2010 @ 10:46
play slots 82225 car insurance quotes >:-))) auto insurance