زندگی
به كودكان عراق و لبنان
اه !
باز اين دل ديوانه ،
به تپش افتاده است ،
شبها كه آرام ، آرام ،
ترانه ی غمناك ام را
تكرار می كنم
ياد روزهای پاييزی می افتم
كه زير باران قدم می زديم
زيبا بود
و دلنشين .
اه !
دوست دارم ،
باز هم به ميان يك جمعيت خوشحال بروم ،
سازم را بردارم و بنوازم .
اه !
دوست دارم زندگی را سبز ببينم
وقتی كه بچه ها در آن شادی می كنند .
كجا است آن زمين سبز
و كودكان خوش حال ؟
اه !
دوست دارم زندگی را آبی ببينم
پر از ستاره ها .
كجا است آسمان آبی
و شهاب ها
كه تمام آبی شان را برای مان
به زمين می آورند ؟
ديگر پاييز اين شهر زيبا نيست
آن جمعيت سر خوش
جای شان را به آدم های غمگين داده اند
ديگر ترانه خواندن برای آن ها
زيبا نبود .
كجا است آن زندگی سبز
همراه بچه های شاد ؟
من اينجا فقط يك بيابان می بينم ،
و چند كودك مريض و بی حال
كجا است رنگ آبی من
و شهاب ها كه پيك شادی اند ؟
چه سياه است اين جا .
اه !
اين نه آن است كه قول اش را به من داده بودند ،
بايد بروم به دوردست ها ،
بايد كه دوباره پيش او بازگشت .
اين زمين قابل تحمل نيست ،
بدون او
كه فراموش شده است
ارسال شده در شعر, شعر های من

