باران عطش

نوامبر 2nd, 2008

 

همه چيز خشكيده ،


درختان
چشمه ها
لبها  

از اسمان باران عطش مي بارد ،
حسين و يارانش

كودكان در خيمه كنار زينب
اصغر كوچك در خواب
رباب

عباس
سقا كجاست؟
او كه سوار بر اسب اش براي كودكان اب مي آورد
شايد كه هنوز به اب نرسيده

 

نه


من باور نميكنم
يعني عموي من شهيد شده ؟دستانش كجاست؟
چشمانش ، چرا پرخون است ؟
چرا فرق سرش شكافته است ؟
علي اكبر كجاست ؟
كجاست او كه از زيبايي مانند رسول اكرم ، جد بزرگوارش بود؟
قاسم
خوب ميدانم ،
پس از كشتن بسياري از سپاهيان ،
بر زمين افتاد و عموي خود را صدا زد

عموي اش همچون باز شكاري به طرف سپاهيان حمله كرد ؛
به او رسيد ؛
و او در حالي كه با پاهاي مباركش زمين را ميكند ،
در آغوش گرفت
امام اش ، سر اش را بر سينه ي خود گرفت ،
شهادت

اكنون فقط حسين مانده
تنها

نميتوانم از او بنويسم
هر بار كه مي خواهم بنويسم
دستانم ناتوان ميشود
و قلم از دستانم مي افتد

و چشمان ام
 

نوشته شده در دسته ي: شعر,شعر های من

دیدگاهی بنویسید

,

می‌توانید این برچسب‌ها را به کار ببرید:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


برچسب‌ها

Calendar

نوامبر 2008
د س چ پ ج ش ی
« Jul   Feb »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930

Most Recent Posts